خرید بک لینک

                                                           Photo-Skin_ir-Beauty53.jpg

 

شبی احساس کردم که با خدا گفت و گو میکنم.از خدا پرسیدم:چه چیز بشر شما

را سخت متعجب می کند،پروردگارا؟و خداوند پاسخ داد کودکی شان ،این که از کودکی

خود خسته می شوند وبرای بزرگ شدن عجله دارندو بعد دوباره پس از مدتها،آرزو

 می کنند که کودک باشند.

اینکه انسانها سلامتی خود را فدا می کنند تا پول به دست آورند وبعد تمام

پولهایشان را خرج می کنند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.

این که مردم به قدری نگران آینده هستند که حال را فراموش می کنند،

در حالی که نه حال را دارند نه آینده را.

اینکه طوری زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مُرد و وقتی زمان مرگشان

 فرا رسید چنان ضجه می زنند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.برای مدتی

سکوت کردم .ومن دوباره پرسیدم:خدایابندگان تو در این دنیا چه چیزی را بایید بیاموزند؟

و خداوند پاسخ داد:بیاموزند که شکستن دل کسی چند لحظه بیشتر طول نمی کشد

ولی برای التیام دل شکسته. به سالها وقت نیاز است. بیاموزندکه هرگز نمی توانند

 کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد.

بیاموزند که هرگز خود را با دیگران مقایسه نکنند،زیرا هرکس به تنهایی وبخاطر

 شایستگی هایش در نزد ما مورد قضاوت و داوری قرار خواهد گرفت.

بیاموزند توانگر کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که

به کمترین ها قانع است.

بیاموزند دو عاشق می توانند باهم به یک نقطه نگاه کنند وآن را متفاوت ببینند.

ومن در حالی که اشک از دیدگانم جاری بوداز خالقم پرسیدم : ای خدای مهربان ،

آیا چیزی هست که دوست داشته باشید مردم بدانند؟و خداوند فرمود:«آری،

میخواهم همه بندگانم بدانندکه من همیشه در قلبشان هستم ،همیشه».                                                                                               «ناشناس»


-
پاورقی:این متن رو تو یه کتاب خوندم خوشم اومد گذاشتمش اینجا تو کتاب

اسم نویسنده ش رو ننوشته بود فقط نوشته بود:«نویسنده:ناشناس»

برچسب: نویسنده: مهران حسینی راد تاريخ: شنبه 10 تير 1391 ساعت: 23:05

صفحه بندی