سلام دوستان من برگشتم با یه عالمه تغییر و تحول
![]()
از طرف من خودتونومحکم بغل کنید
از حامد عزیز
که بیشترین علت زود تر برگشتنم شاید حرفای حامد بود، سفارشی ممنونم ازت
از فاطمه
دوست خوبم ،از علی آقای گل 
که نمیدونم برای وبش چه مشکلی پیش اومده ونمیشه رفت اونجا ،ازالهام
،تکینه
، بهار جونی
،دختر خاله عزیزم سمیرا 
که ازطریق ایمیل باهام حرف می زد،از Saeid
از nahid
و خلاصه همه ی
دوست جون جونیام ازتون ممنونم که تنهام نذاشتین این چند روز حالم خیلی بد بود
برای تشکر میخوام از سوتی ها یی که تو این چند روز دادم بگم ، یه کم دور هم بخندیم
![]()
قند:
اون روز مامانم بهم میگه پاشو برو قند بیار چاییمو بخورم
رفتم تو آشپز خونه بعد
یک ساعت با یه لیوان آب خنک اومدم بیرون ونشستم پای تلوزیون ![]()
مامانم باتعجب نگاهم میکنه
میگه پس قندت کو؟؟؟ تازه یادم اومده رفته بودم تو آشپز خونه
قند بیارم
لوبیا:
سه شنبه داییم زنگ زد
که با پسرهای عزیزش برای شام میان خونمون
منو مامانم هم شروع کردیم به غذا درست کردن
داییم دیونه وار قورمه سبزی
دوست داره ماهم تصمیم گرفتیم قورمه سبزی درست کنیم خلاصه موقع خوردن شام همگی
نشستیم سر سفره و شروع کردیم به غذا خوردن
منو مامانم پیش هم نشسته
بودیم بعد از خوردن سه چهارتا قاشق یهو منو مامانم بهم نگاه کردیم و زدیم زیر
خنده اگه گفتین چی شده بود
یادمون رفته بود به قورمه سبزی لوبیا بریزیم

یعنی خورشت ما تشکیل شده بود از سبزی و گوشت و لیمو ![]()

جالب اینجاست مهموناهم بس که حواسشون به فوتبال پرسپولیس و نمیدونم کجا
بود
نفهمیده بودن تا این که ما خودمونو لو دادیم


چادر نماز
همون شب پسر داییم اومده میگه جا نماز بده میخوام نماز بخونم منم که اصلآ حواسم نبود
رفتم جانماز و چادر نماز و مقنعه رو باهم بهش دادم
پسر داییم بیچاره اول تعجب کرد
بعدش زد زیر خنده حالا مگه خندش بند میومد


با خونسردی تمام
ازش پرسیدم چیه چیزی شده میخندی
میگه مگه داداشای تو با چادر نماز میخونن
که به من چادر مقنعه میدی منم که تازه فهمیدم چه سوتی خفنی دادم به روی خودم
نیووردم
وگفتم خوب حالا انگار چی شده یه چادر مقنه اضافه آوردم برات دیگه
،بیچاره پسرداییم که کنف شده بود با قیافه درهم رفت نمازشو بخونه
منم رفتم تو اتاق
یواشکی به کار خودم خندیدم
هیس شماهم صداشو در نیارید
خمیر دندون:
پسر داداشم از 24 ساعت روز 25 ساعتشو خونه ی ماست در حال ورجه وورجه کردن![]()
اون روز اومده بود خونمون، با آب جوش خودشو سوزوند مامانم هم براش پماد سوختگی زد
و پماد رو گذاشت تو دستشویی شبش خسته و کوفته اومدم بخوابم
یادم افتاد
مسواک نزدم همونطوری خوابالو رفتم تودستشویی که مسواک بزنم
می دونید چی شد؟؟
به جای خمیر دندون پماد سوختگی زدم رو مسواکم وقتی مسواک رفت تو دهنم انگار برق
سه فاز منو گرفت
چشمتون روز بد نبینه تا یک ساعت حالم بد بود دلم میخواست از
عصبانیت بشینم موهای خودمو بکنم
بعدش دیگه هرچی گوسفند شمردم خوابم نبرد
امیدوارم خوشتون اومده باشه و لبخند رو لباتون نشسته باشه همتونو دوست دارم
و بازم از همتون ممنونِ ممنون ِممنونم






برچسب:
نویسنده: مهران حسینی راد