انا لله و انا الیه راجعون
زن داداش عزیزم محبوبه جان ودختر خاله ها ی عزیز تر از جانم سمیرا ومینا وهمچنین پسرخاله های نازنین احمدو مجمد از صمیم قلبم این غم بزرگ رو بهتون تسلیت میگم غم از دست دادن پدر خیلی سنگینه .
امروز وقتی خبر فوت شوهر خاله ام رو شنیدم نا خوداگاه یاد روز 4 تیر سال 86 افتادم روز شومی که پدر خودم رو از دست دادم (خیلی سخت وخیلی دردناکه از دست دادن پدر اونم برای یه دختر یکی یه دونه ی لوس بابایی) اون روز من از بد بودن حال پدرم هیچ خبری نداشتم همه ی اهل خونه و فامیل چند هفته ای بود که می دونستن بابا داره می میره الّا من برای همین برادر ها،مادرم، عمه ها ،عموهام و داییم بیشتر به اتاقش میرفتن، بیشتر بهش محبت میکردن ،اما من از اونجایی که نمی تونستم بابای پهلوونم رو اونطوری روی تخت مریض و بد حال ببینم و تحملش برام سخت یود، پیشش نمی رفتم با اینکه اتاق من بغل اتاقش بود اما جرأت نمیکردم برم اونجا،آه اگه می دونستم بابا ی عزیزم داره میمیره یک لحظه هم تنهاش نمیذاشتم همیشه منتظر این بودم که درصدی حالش بهتر بشه بعد برم پیشش، آخه یه جورایی احساس مبکردم بابام خودش از این که من اونطوری تو اون حالت ببینمش خجالت میکشه شاید به خاطر این بود که کمتر می رفتم پیشش ،هیچ وقت یادم نمیره اون روز رفته بودم کارنامه ترم آخر سوم دبیرستانم رو بگیرم از اونجایی که بابا رئیس انجمن مدرسه بود مدیر مدرسه حال بابا رو ازم پرسید ومنم که خبر نداشتم بابا حالش بده گفتم بابام داره خوب میشه شیمی درمان تأثیر خودشو گذاشته همین طور به همسایه مون که توراه بهش رسیدم و یکی از فامیلا که تلفن کرده بود خونمون همین جواب رو در مقابل سوألشون دادم اما من خبر نداشتم که صبحش بابا رو با آمبولانس بردن بیمارستان ، ظهر که شد رفته بودم پیش دوستم وقتی برگشتم دیدم مامان خونه نیست از زن داداشم پرسیدم: پس مامانم کجاست گفت: رفته بیمارستان گفتم: برای چی جواب داد: میخوان باباتو عمل کنن من یهو خوشحال شدمو گفتم پس حتمآ بابا حالش بهتره که میخوان عملش کنن وشروع کردم به حرف زدن که : من شنیدم کسایی که سرطان دارن وقتی حالشون بهتر میشه عملش میکنن تا زودتر خوب بشنن پس حتمآ حال بابام بهتر شده ،زن داداشم که نمی خواست نا امیدم کنه گفت آره ان شاءالله که بهتر شده براش دعا کن منم رفتم تو اتاقم وشروع کردم به دعا کردن ،براش دعا کردم ته دلم خوشحال بودم آخ که چقدر دلم برای بابام تنگ شده بود همش با خودم میگفتم وقتی بابام رو آوردن خونه ،می رم پیشش و کلی باهاش حرف میزنم حتمآ حالش بهتر میشه آخه میدونید تا اون روز ده روز بود که بابامو ندیده بودم با اینکه تو اتاق بغلی من بود ولی ندیده بودمش،تا اینکه ... ساعت شد دو وسی و پنج دقیقه و برادر بزرگم زنگ زد به دختر عموم که خونمون بود و بدترین خبر عمرمو بهش داد شوکه شده بودم هیچ کدوم از رفتارام دست خودم نبود یه بار جیغ میکشیدم یه بار فریاد میزدم یه بار میدوییدم تو کوچه تا برم بیمارستان همسایه ها به زور برم می گردوندن خونه باورم نمیشد ، برادرام ومادرم اون لحظه پیش بابا بودن الّا من ، من تنها بودم من بی خبر از همه جا بودم، همسایه ها هرکدوم یجور دل داریم می دادن اما آروم نمی شدم و فقط جیغ می زدم تا زمانی که برادر ها ومادرم اومدن ومن توآغوش سرد داداشام ومادرم گریه کردم واشک ریختم خیلی حسرت خوردم حسرت این که چرا بیشتر پیش بابام نرفتم اونروز بد شگون واون دوشنبه ی شوم همه چیزم گرفته شد و فقط یه داغ سوزان تو دل من گذاشت که این داغ هنوزم داره منو می سوزونه......
دوستان ببخشید که این پست انقدر طولانی و ناراحت کننده ست دست خودم نیست من می رم اراک ختم شوهر خالم وفکر کنم چندروزی نباشم.
برای شادی روح همه ی در گذشتگان و تازه گذشته سیّد یحیّی زکریّا صلوات :
◘اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ◘
<یا حق>
برچسب:
نویسنده: مهران حسینی راد